پروانگان عشق(حضرت ابوالفضل(ع))

 

معرفی عباس ابن علی، حضرت «ابوالفضل» (در کلیپ بالا، داستان حضرتش را به زبان احساس ملاحظه بفرمایید)

حضرت ابالفضل العباس برادر امام حسین، فرمانده لشکر و پرچم‌دار ایشان در کربلا بود. لقب ابالفضل (پدر و دارنده همه فضیلت‌ها) برای او که انسانی کامل و فقیهی عالم بود، به‌راستی شایسته و برازنده بود.

روز هفتم محرم، هنگامی که حلقه محاصره تنگ‌تر شده و آب در خیمه‌ها حکم کیمیا را پیدا کرده بود، عباس به همراهی تعدادی از یارانش، از نگهبانان رود فرات عبور کرده و برای کودکان پر عطش آب آورد. چون شب عاشورا فرا رسید، حسین تمامی یارانش را فرا خواند و به آنان گفت که در انتخابِ رفتن یا ماندن کاملا مختار هستند. در این هنگام عباس، این اسطوره ادب و وفاداری برخاست و گفت:«برای چه بازگردیم؟ تا بعد از شما زنده بمانیم؟ خدا هرگز چنین کاری را بر ما روا ندارد.»

روز عاشورا که رسید، دید که چگونه یکایک پروانگان پر و بال در آتش می‌زنند و سر در قدم دوست نهاده، جانشان را در قماری عاشقانه، پر افتخار می‌بازند. پس چندین بار از امام اجازه خواست تا به میدان رود. اما حضرت نمی‌توانست اجازه دهد. نمی‌توانست امید را از قلب کودکان بگیرد. عباس همچنان نظاره‌گر جان‌فشانی یکایک یاران حسین بود. سرانجام ظهر عاشورا نزد برادر رفت و با سخنانی جانسوز برای نبرد اجازه خواست. حسین، در حالی‌که به شدت می‌گریست، فرمود:«ای برادر، آخر تو علمدار منی! کجا می‌خواهی بروی؟…» عباس اصرار کرد و گفت:«سینه‌ام تنگ شده و از زندگی سیر شده‌ام و می‌خواهم از این منافقان خونخواهی کنم.» امام فرمود:«اگر تصمیم داری بروی، اول کمی آب برای این طفلان بیاور.» و این در حالی بود که فریاد العطش کودکان در آن نیم‌روز از گرمای صحرای کربلا هم سوزنده‌تر بود.

پس عباس مَشک‌های خشکیده را برداشت و به سمت رود فرات رفت. نه تنها حسین که کودکان نیز با نگاه‌هایی پرامید و چشمانی که از شدت عطش گویی در هاله‌ای از غبار فرو رفته بودند، عباس را بدرقه کردند. حسین اما، می‌دانست که این رفتن همیشگی است، می‌دانست این عباس نیست که می‌رود، جان و دل اوست که هوای پرکشیدن دارد، پشت‌گرمی حرم است که می‌رود، علمدارِ عشق و مردانگی است که می‌رود، گنج روان حسین است که می‌رود …

روز عاشورا، در آخرین لحظاتِ حیات، این زبان حال عباس خطاب به حسین بود که:

ای که صد همچون منی قربان تو

من که رفتم، باد باقی جان تو